تبليغاتX
مومیایی در شعر
.............................
به بغض گرفته ی جفتمان قسم

از این مزار به غیر سکوت

و ذکر

و ذکر

و ذکر حروف سکوت چیزی به گوش نمی رسد

هزاران بار به گلوله بستم

هزاران بار به دریای کفر انداختم

هرگز نمی میرد

درسلول انفرادی تن

خطوط کشیده خیابان درد

و مرگ دوبار از یک حوالی عبور نمی کند

آه

از کوره سوزناک وجود

نمی میرد

دلم نمی میرد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:10  توسط مجتبی بستان پیرا | 
در ما قبل تاریخ عشق

          دریا فقط

                       دریا بود

وساحل انبار صدف ها

که در انتهای آرزوی کودکانه اش به مروارید می رسید

وامروز

اسکله سنگی

باچشم انداز خلیج فارس

در فصل جنوب

تبسم زیرکانه جنون را مرور می کند

و این پناهنده ی ساحل

در جستجوی راز اشک مروارید

وتندیس عشق

از نخل های بلند سراغ جزیره های دور را می گیرد

برهنه پا

وبرهنه با خیال آب

در زیر نور ماه

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:44  توسط مجتبی بستان پیرا | 
از خانه بیرون می آیم

قدم می زنم

در کوچه

بادلهره ی شهر

امروز آمدم

همین امروز می روم

پیاده یا سواره هیچ فرقی نمی کند

وقتی مقصد فرداست

همه شتاب می کنند

ومن شتاب خیابان را خیره می شوم

تا خانه پیدا نیست

وکوچه دلهره ی شهر

نفس عمیق

به زیر چتر آرامش می نشینم

ساعت از جرقه حضورت می گذرد

و ذهن

هنوز فرصت دارم

بر می گردم

شهر

       کوچه

              خانه

هیچ کس نیست

من کجا جا ماندم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:40  توسط مجتبی بستان پیرا | 
یادُم  اَ تا ت   بهونه  مو      

چه ِ تُو ما رَ رو خونه مو

کَفتَرو که ِ م ِ پَر مَ دا

خُشی شَنِشت رو شونه مو

 

اِ دگو  نَبَند در ِ قَفس

ای تُو نِتا دِگه نَفس

اِ دگو  بِزار  پَر  بِگِرن

هَمَه شُو هَستِن ای هَوس

 

اَگینُمِت  توُ  آسمون

چهِ دور بودی از آدمون

دِگه نِتای رو پُشتِ بوم

جُدا بودن ما راه مون

 

اما نَفس  نَفس  نَفس

بَی چهِ تو بودی یه قَفس 

دونهَ  بِر ِز  کاری  بُکن

بَی تو مَوا هَمی و بَس

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 14:23  توسط مجتبی بستان پیرا | 
بی اجازه

       با اجازه

قرض می گیرم

سیرتی باصد نقاب سرخ

صورتی غمگین و صورت های شاد

هرچه می بینی به روی چهره ام

       آن نقاب است

             راست می گویم

دیوانه ام

     من عاشق این صورتک

شاکی و جانی و مبهوت واسیر

عارفم

    من عاشق این صورتک

شب به ذکر شب نشینی تاسحر

فارغم

    من عاشق این صورتک

ترس دل از یک نگاه بی هدف

بی دلم

    من عاشق این صورتک

پر تب و تاب و پر از حرف وحدیث

عاشقم

    من عاشق این صورتک

باز غم و بازی بگیرم بی خبر

ای کدر

   ای صاف مثل آینه

       عشق تو بوده کدامین صورتک؟

بی خبر ای صورت پیدا

آدمم

   این صورتک پیداست

آن چه که هرگز نمی آید به چشم

              آن نقاب است

آن نقاب است

    راست بامن گفت

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:10  توسط مجتبی بستان پیرا | 
خود اجاق خانه  را  افروختم

هیزم تر ماند و من هم سوختم

یاد این منزل به یاد دوستان

شعله را خاکستر تن دوختم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:42  توسط مجتبی بستان پیرا | 
صدای فریاد در لابه لای

نفس های بلند

حقیقت دارد

در رویای من نفسی هست

وهر لحظه نزدیک تر می بینم

لب ِ پنهانی که حرف می زند

مرا به اوج می برد

رنگ چشمانش را نمی دانم

پشتِ دیوار ِانتظار ایستاده

و آینه نمناک می شود

در رویای من نفسی هست

من ازخط ِ دفترم خواندم

کسی آن سوی خیال حرف می زند

و اشک می ریزد

به زبان من اشک می ریزد

چون کلمهء خیس اتفاق

 درآینه

نفسی که فریاد درآن گم می شود

حقیقت دارد

در رویای من نفسی هست

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 18:38  توسط مجتبی بستان پیرا | 
باورم ته کشیده

چگونه خیال کنم

        معجزه ای در کار است

هر روز

       شب می شود

هرشب 

       روز می شود

و نامه ای به مضموم ِعشق پست نمی شود

این قرن کویر ِمحبت است

کسی به اسم تو را صدا نمی کند

حتی سرابِ لبخند هم پیدا نمی کنی

امید یعنی چه؟

باورم ته کشیده

خسته ام

از زندگی در دست ِ شکسته باد

بادی که همیشه به یک سمت می وَزد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:36  توسط مجتبی بستان پیرا | 
 من اگر سبز نمی شوم

من اگر خشکیده ام

مترسک نیستم

این شالیزار

ریشه ام را آب برده

ای پرنده ی خوش آواز

برایم بخوان

کنارم بشین

دراین جا بمان

این جا کویر نیست

این جا همیشه باران می بارد

پرنده ی خوش آواز

من اگر سبز نمی شوم

من اگر خشکیده ام

ریشه ام سوخته

ساقه ام برای تو

خانه را بساز

عشق را بساز

ریشه را بساز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 19:1  توسط مجتبی بستان پیرا | 
اگر احوال مرا مي پرسي؟

توي اين دايره ي بسته ي دنيا

شده چون عقربه هاي ساعت

چرخيدن

آن قدر بي هدف و بي معنا

كه فراموشم شد

سحري هم هست 

             تاكه بيدارت كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:41  توسط مجتبی بستان پیرا |